تبليغاتX
GLAD , مقاله ، اجتماعی Hack Id , Love , best ,
2۴ سال پیش بود ؟ دقیقا نمی دونم کی بود ، زمان تولدمو می گم ؛ من متولد شدم مگه ؟ ... راستی یادم اومد ، من هنوز به دنیا نیومدم ... شناسنامه ام می گه ۳۱ فروردین روز تولدمه... مامانم می گه : ساعت ۸ تا ۹ شب بدنیا اومدی (قابل توجه اونایی که گیر دادن دقیقا چه ساعتی به دنیا اومدی )... ولی خودم زمان تولدمو یادم نمی آد . مگه می شه - تولد - ، رخداد به این بزرگی ، اتفاق بیفتد و آدم خودش خبر نداشته باشد ؟! لابد می شه دیگه ! اما من قبول ندارم ... چرا نباید من اولین کسی باشم که از تولد خودم خبر داشته باشم ؟ چرا باید همه از روز تولد من خبر داشته باشند غیر خودم ؟ اصلا چه معنی دارد که همه اونهایی که می شناسم توی اون روز هستند ، تازه، توی چشمم زل بزنند و بگن : تولدت مبارک ! ولی من بیچاره فقط داشتم گریه می کردم ، خدابیامرز مامان بزرگ که ننجون صداش می کردیم میگفت زیاد اذیت نکردی ،ولی به دنیا که اومدی زمین و زمانو بهم دوختی بس که گریه کردی بعد هم خاله پری ام تو گوشم اذان گفت ...

خلاصه اینکه اینهمه مراحل طی شد و من تا ۱۱ ساعت دیگه ۲۵ سالم میشه...

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/31 و ساعت 10 |
عید نوروز و که همه میشناسین ، البته عده قلیلی همچنان در فکر اینن که چرا بعضی سالها عید و با صدای توپ و دامبار دومبور تلویزیون شروع می کنن ، بعضی سالها هم فکر می کنی تی وی محترم خاموشه چون زرغامی عزیز فقط ۲ تا چشم گذاشته توش بقیش سیاهه ،، خوب لابد به ما ربطی نداره دیگه ... الغرض امروز داشتم یه مطلب جدید مینوشتم ولی این سر و صدای حمید.ب مگه میذاره آدم تمرکز کنه اونو گذاشتم یه گوشه اینو شروع کردم ولی خوب اگه اینو هم تونستم تموم کنم باید به مامانم بگم یه اسپند واسم دود کنه چون اصلا اینجا واژه تمرکز از واژه ذهن جداست وقرار نیست کنار هم نیست کنار هم قرار بگیرن.

يکی از رسم و رسوم کهن ايرانيان در ايام عيد نوروز چيدن سفره هفت‌سين است. درباره به‌وجودآمدن اين رسم و فلسفه وجود سين‌های موجود در سفره هفت‌سين تا به حال اظهار نظرهای زيادی شده‌است که من چون با آداب و رسوم تهرانیها ، ترکها ، خراسونیها ، شمالیها آشنا بودم نمی نوشتم ولی با مشورت حاج آقا علویان به نتایج همسویی رسیدیم !

1-تخم‌مرغ : اصولا ايرانيان يک قوم طنازند. يعنی طنز در زندگی‌شان نقش مهمی دارد. سرمنشاء طنز هم تضاد است و ايرانيان برای اين‌که اين تضاد را که نماد طنز و طنازی آنان بود را حفظ کنند تخم‌مرغ سر سفره هفت‌سين گذاشتند. حالا حتما می‌پرسيد چرا از بين تخم اين همه جانور تخم‌مرغ را انتخاب کردند، درست است؟ خوب به اين دليل که تخم هيچ موجود ديگری روی کره زمين حاوی تضاد موجود در تخم‌مرغ نيست!

2-سبزه : بسياری از کارشناسان معتقدند تا قبل از اين که در جامعه ايرانی تعداد پسران بيشتر يا حداقل هم‌اندازه دختران بوده، از سبزه سر سفره هفت‌سين خبری نبوده. اما به محض اين‌ که تعداد دختران بيشتر از پسران شده و پيدا کردن شوهر کمی تا قسمتی مشکل شده، دخترهای دم بخت رسم وجود سبزه و گره‌زدن آن توسط دختران دم بخت در روز 13 نوروز را باب کردند! برخی کارشناسان ديگر معتقدند با رشد کمبود پسر در جامعه ايرانی احتمالا بزودی کار به گره‌زدن گياهان قطورتر و تابلوتری می‌کشد!

3-سنجد : اصولا بعضی چيزها در سالی که می‌گذرد وجود دارد که آدم دلش می‌خواهد در سال جديد ديگر وجود نداشته باشد. سنجد، عامل موثری در حذف چيزی است که ممکن است در سال کهنه در افراد حاضر دور سفره هفت‌سين وجود داشته ولی در سال جديد به کمک خوردن سنجد انشاالله که برطرف می‌شود!

4-لوحه‌های ميخی کشف شده زير تخت‌جمشيد، نشان می‌دهد در ابتدا سيب‌زمينی پای ثابت سفره هفت‌سين بوده اما سيب که خيلی دلش می‌خواست در سفره هفت‌سين باشد، با رواج شايعه و برچشب بی‌رگی به سيب‌زمينی آن را از دور خارج کرد و خودش جايش را گرفت. حالا چه ميوه يا فرآورده غذايی ديگری زيرآب سيب را بزند بايد منتظر ماند!

5-سماق : اين سين از معدود مکيدنی‌های سفره هفت‌سين است. طبق بررسی کارشناسان مربوطه، ايرانيان، سال‌ها قبل چلوکباب سر سفره هفت‌سين می‌گذاشتند اما به مرور زمان و حذف عناصر مختلف تشکيل دهنده آن به‌دليل افزايش تورم، فقط همين مکيدنی باقی مانده که ايرانيان آنرا به ياد خيلی چيزها که قدرت تهيه‌اش را ندارند، می‌مکند!

البته سين‌های زيادی وجود دارد که سر سفره هفت‌سين قرار می‌گيرد اما خوب، ما فقط توانستيم همين 5 تا را ريشه‌يابی کنيم. ريشه‌يابی بقيه با خودتان. از همين الان تا سال بعد همين موقع هم وقت داريد.

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/28 و ساعت 17 |
تاحالا شده یه روز جمعه از پاسداران راه بیفتین برین تجریش بعد ونک بعد ولیعصر و... آخرش برسین آزادی تازه اگه در محاسباتم اشتباه نکرده باشم ۶۰٪ این مسیر رو پیاده برین باقیشم با اتوبوس و البته بسیار مبرهن وتابلو (برگرفته از فرشید جون رادیو جوان) که این سفر یه روزه نکات ارزشمندی به همراه داشت:

الف) به علت عدم استفاده از ماشین شخصی و پارک آن در جلوی درب منزل به معنای واقعی کلمه با عبارت روز هوای پاک آشنا شدم که بهتره در کنار این روز و فواید آن مقداری پودر بچه هم بین همشهریان تقسیم شود تا از عوارض جانبی آن کم شود.

ب) بهتره در سالهای اول فنقلیت (حدودا ۷ سالگی) به عده ای از دوستان خصوصا حاج آقا علویان ساعت رو درست یاد بدیم تا خدای ناکرده از مشکلاتی نظیر مشکل امنیت ملی که روز جمعه پیش اومد جلو گیری کرد .هر چند به لطف رئیسسسسسسس جم مححححح (هپچه) بوب ساعتها یک ساعت در جای خود ماندند.

ج) بخش عمده ای از مناطق تهران که خیلی راحت از کنار اونها رد می شدم رو با ولع تمام عین بروسلی های محترمی که اصلا از آبادان نمی آن تهران  به تماشا نشستم و به نتایج عمیق وفجیعی رسیدم:

آزادی می تواند تداعی کننده چيزهای زيادی در ذهن انسانها باشد...

1) ميدان:
شايد اولين چيزی که به ذهن هر کسی می رسد، فارغ از اينکه در کجای دنيا زندگی می کند، ميدان آزادی کشورش باشد.
من هم به ياد ميدان آزادی کشورم می افتم.
ميدانی باشکوه که اگر تمامی خياطان دنيا هم دست به دست يکديگر دهند، نمی توانند نمونه ای با اين عظمت بدوزند!
ميدانی باشکوه که اگر همه سربازها روی چمن آن بنشينند، بازهم جا برای همه آنهايی که سربازيشان را خريده اند هست!
ميدانی باشکوه که اگر همه مسافرکشها دور آن جمع شوند، بازهم جا برای ماشينهای تازه پلاک شده هست!

نتيجه گيری: کی می گه آزادی گرونه؟ به نظر من از ونک خيلی ارزونتره...

2) جنگل:
شايد دومين چيزی که به ذهن هر کسی می رسد،فارغ از اينکه در کجای دنيا زندگی می کند، جنگل است.
من هم ياد جنگل می افتم.
در جنگل خيلی آزادی هست، چون خيلی از حيوانهای ماده، عليرغم خواسته قلبی حيوانهای نر، مانتوهای تنگ و کوتاه و بی ناموسی می پوشند!
در جنگل خيلی آزادی هست، چون هرکس که قوی تر باشد می تواند هربلايی که دلش می خواهد سر ضعيفترها بياورد!
در جنگل خيلی آزادی هست، چون آدمها می توانند بروند در آنجا چادر بزنند و آتش روشن کنند!

نتيجه گيری: جنگل خيلی بی ناموس است...

3) بيان:
شايد سومين چيزی که به ذهن هر کسی می رسد، فارغ از اينکه در کجای دنيا زندگی می کند، بيان باشد.
من هم به ياد آزادی بيان می افتم.
به آزادی بيان کاری نداريم چون اصلا ايرانی نيست، از زبان گوسفندها وارد زبان فارسی شده است، ابتدا آزادی بععععععععيان بوده و به مرور زمان به آزادی بيان تبديل شده است!
به آزادی بيان کاری نداريم چون خيلی بد است!
به آزادی بيان کاری نداريم چون تا کسی با ما کاری نداشته باشد ما را با آن کاری نيست!

نتيجه گيری: ما سگ کی باشيم که بخوايم راجع به اين جور چيزا نتيجه بگيريم...

4) قفس:
بدون شرح!
شرح ندارد!
نمی توان آن را تشريح کرد!

نتيجه گيری: همه جای ايران سرای من است...تازه این که چیزی نیس انرژی هسته ای هم که مسلما حق مسلم (با تشدید لام) ما که هیچ مسلم (با ضمه میم) اینا هم حق مسلمشونه (باتشدید لام).

نتيجه گيری کلی: بدو بدو آزادی يه نفر...آزادی از اتوبان...بدو بدو!

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/26 و ساعت 8 |
بهار همیشه محل زایش بوده ، و مادر زمان بعد از یک آبستنی طولانی در این فصل می زاد ؛ اگه خیلی دور نریم یه نگاهی به همین فکرهای جورواجورمون بندازیم می بینیم انگار کل سال رو خوابن تا بهار بیاد و اونا شکوفا شن ُ می بینیم چقدر فکر جدید تو مغزمون شکل گرفته و خودمون خبر نداریم . مثلا الان چند روزه بد جوری رفتم تو فاز درس نمی دونم میرسم یا نه ولی خیلی هوایی شدم واسه دانشگاه و با این برنامه ای که من دارم اصلا معلوم نیست بتونم کنکورم بدم یا نه ، حالا کنکور دادن پیشکش واسه ایام دانشجوییم هزارو یک جور فکر کردم و برنامه ریختم یکی نیست به من بگه آخه مرد حسابی اول چاه و بکن بعد منار رو بدزد.

البته درس خوندن از مواردیه که خودم جرقه اش رو زدم ولی یه سری چیزها هم هست که با کمک عده ای از دوستان معلوم الحال خصوصا حاج آقا علویان شکل گرفته و اونم رفتن به کلاس وشو . خدا رحم کنه.

خدائیش سر پیری و معرکه گیریه با ۲۴ سال سن باز هم میخوام بروسلی شم. از خدا که پنهون نیست ولی از شما چه پنهون با یه اعتماد بنفس فوق العادهای میخوام برم سراغش.. خدا به بمارستانهای تهران رحم کنه. البته چون بنده در آوان جوانی دقیقا همان زمان که فرق دختر وپسر رو در مسئله ای غیر از بلندی مو میدیدم به سراغ رشته رزمی جودو رفتم و خوب خدا رحم کرد و گرنه نسل بشر در حال انقراض بود چون به حدی در این رشته تبحر پیدا کردم که بعد از طی طریق ۳ ساله ۱۸ عدد جوان زیبا رو از نعمت پیدا کردن فرزند محروم کردم !!!  . تا اینکه شبی در خواب مردی در هیئت مرحوم لینگچانگ دیدم وایشان با حالتی آرام به من گفت .... فلان فلان شده خجالت نمی کشی در شرمگاه ضربه میزنی.. !!! ومن هم جاهلانه نگاهی انداختم و گفتم حاج آقا لینگچانگ ای که الآن گفتی یعنی چه : و ایشان در نهایت خشوع گفت : احمق چرا ضربه هات به بیضه دوستان میخوره. باز هم گفتم :من ضرباتم نا خواسته به آن سمت می رود که همین جمله باعث عصبانیت مرحوم شد و وردی خواند و ناپدید شد ُ این حرکت شیخ باعث شد که من تا صبح پلک بر هم نذاشتم .عصر همان روز در رزمگاه عمو حسن هنگام مبارزه ناگهان ضربه ای سهمگین بر من فرود آمد . به ناگهان همه جا تاریک شد بعد یهو روشن شد و من خودم را بر تخت بیمارستان دیدم و تا شب در آن بیمارستان ماندم که خداییش خیلی بیمارستان خوبی بود پرستاراش فوق العاده مهربانش هنوز تو یادمن و متاسفانه آن زمان از داشتن تلفن همراه محروم بودم و گرنه امکانات بیمارستانش عالی بود !!!!!!!!!!!، بعد به سراغ یه طبیب حاذق ارتوپد نام رفتم و ایشون گفتند تا۲ سال از انجام هر گونه فعالیت بپر  بالا بپر پایین محرومی ُ که این حرف به گوش استعمار جهانی رسید ما هم گوش کردیم و الان هم یک اصفهانی منتظره من باقی این مطلب رو بعدا میگم.

و حالا ادامه ماجرا خلاصه ما هم از رفتن به کلاس جودو -- یا همون انقطاع نسل -- محروم شدیم که دقیقا بعد از آن ایام بود که جمعیت ایران از مرز هفتاد میلیون گذشت .. خوب حالا هم بعد از مدتها ازم دعوت به عمل آمده که باز هم پا به عرصه فنون رزمی بگذارم که این دعوت از طرف حاج آقا علویان و مرکز کنترل جمعیت ایران صورت گرفته.

نتیجه اخلاقی میگیریم : بهتر از این به بعد در دانشگاه به جای درس تنظیم خانواده و کنترل (ک با صدای چ) جمعیت که یه آقای مثلا دوکتور بیاد و حرفای ناموس اخلاگ بزنه و همه رو تا یک هفته پریشان کنه ، یک کلاس آموزش جودو مخصوص آقایان تاسیس کنند و این کلاسها هم اجباری باشه.

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/20 و ساعت 17 |

و حالا قرش بده!!!


- بچه ها ساکت باشين، خانم معلم اومد...
- برپا...
- برجا... بچه ها همه حاضرن؟
- بعله...
- خانم اجازه... فاطی جون غايبن...
- چرا؟
- خانم اجازه، رفتن جشن...
- خانم اجازه... حجت جون هم غايبن...
- اون ديگه چرا؟!
- خانم اجازه، فاطی جون رو بردن جشن...

-راستی خانوم حاج آقا علویان هم رفتن تولد هانی وغزال تازه قرار بود عکس بگیرن که من هنوز ندیدمش


- خب ديگه بسه بچه ها، به درس امروز برسيم... همتون برين روی ميزهاتون وايستين... سريعتر...خب... آقايون دست ، خانوما رقص... حالا برعکس...
پس چرا هيچ کس انجام نمی ده؟!!
- خانم اجازه، اگه ما رقص بلد بوديم که نمی يومديم کلاس رقص...
- وای ببخشيد بچه ها، من با کلاس بعدی که تافل درس می دم اشتباه کردم... از رو ميزا بياين پايين... خوب گوش کنيد...

درس اول

آقايون دست...

درس دوم

خانوما انگار سوزن رفته باشه تو پاشون، يه ذرّه عشوه ش رو بيشتر کنن…

درس سوم

حالا خانوما دست…

درس چهارم

آقايون انگار می خوان با باسنشون در ماشين رو ببندن، يه ذرّه عشوه ش رو بيشتر کنن…

آقایی که در زمینه لغات جدید فعالیت داری آره با شمام ..

-خانوم با منی ...

آره با توام فقط یاد گرفتی موقع برگشتن از جاجرود بپیچی جولوی پراید تهران -۱۴ بعد هم یه ۲۰۶ بیاد حالتو بگیره .. حرکتو درست انجام بده .. فقط یاد گرفتی تو پارک جنگل بالا و پایین بپری.

- آقا اسم شما چی بود؟
- موسی ...
- شما اولين جلسته که می يای کلاس؟
- بله خانم...
- عزيزم برای دفعه بعد حتما اون سيبيلات رو بزن...
- برای چی خانم؟
- آخه با اين سيبيلا که نمی تونی عشوه ش رو بيشتر کنی...
- خانم عشوه ش با ما، درستش می کنيم...
- پس حداقل لباس استرچ ديگه نپوش...
- چشم خانم سيبيلامون رو می زنيم...

دوباره درس چهارم

آقايون انگار می خوان با باسنشون در ماشين رو ببندن، يه ذرّه عشوه ش رو بيشتر کنن…

- خانم اجازه...
- بله...
- به نظر من مرد نبايد برقصه...
- پس چرا شما اومدی کلاس رقص؟!!!!
- خانم اجازه، اومدم ببينم خانوما چه جوری زير زمين رقص ياد می گيرن...
- خب فهميدی؟؟
- نه خانم، آدم با 2- 3 جلسه که چيزی نمی فهمه...

دوباره درس چهارم
نه...نه...نه...
درس پنجم

و حالا قرش بده...
اگر عشوه ش رو يه کم بيشتر کنيد کل رقص ايرانی همينه...

حالا دو به دو با هم وايستين... هر آقا با يه آقا، هر خانم با يه خانم...

- خانم زشته، مردم حرف در می يارن...
- مردم رو ولش کن، شما ديگه يواش يواش عادت کنيد... يه نفری که نمی شه تانگو رقصيد...
- خانم عمرا ما اينجوري نمي رقصيم...

عيبی نداره، تانگو رو حذف می کنيم...

- خانم اجازه... یعنی تو امتحان هم ازش سؤال نمی ياد؟
- نه جانم... امتحان در چهارچوب کتابه...

راستی من کتاب مرجع اين درس رو معرفی نکردم...
همگی يکی يک جلد کتاب دکتر خرداديان بگيريد، از هفته بعد از روی اون درس می دم...
برای امروز ديگه بسه...

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/15 و ساعت 8 |

دماغ از ديرباز سهم بسزاي‍ی در پيشبرد فرهنگ ايرانی داشته است. اين عضو كه بصورت سطحی شيبدار بهمراه دو سوراخ در منتها عليه آن، در محدوده بين دوچشم و دهان قرار گرفته، از قديم‌الايام مورد توجه شعرا و عرفای ايرانی بوده و باعث پيشرفت و ترويج ادبيات غنی فارسی گرديده است:
يك دسته گلِ دماغ پرور
از خرمن صد گياه بهتر
و يا:
آنچه خواهی دلت همان بيند
وآنچه خواهد دلت، همان بينی
ويا:
آخ به قربان دماغت من برم
آن چش و ابروت را من چاكرم!


بچه كه بوديم همش بهمون ميگفتن:
"چاقو.. برو بچه دماغو!"
و ما مي خنديديم بدون اينكه معنی واقعی اين عبارت و رابطه چاقو با دماغ رو بطور دقيق متوجه باشيم!
بعدها وقتی يكی از بچه‌های فاميل زد و جراح پلاستيك شد، تازه فهميديم دنيا دست كيه! تازه فهميديم كه ميشه به "دماغ" هم به عنوان يك منبع درآمد آبرومندانه نگاه كرد و نونِ شبِ زن و بچه رو از دماغ اين و اون تهيه كرد!!
اين روزها هم كه ماشالله مد شده هر جنس لطیفی برای اينكه دلبرتر و دلربا تر و تودل برو تر بشه (‌و در بعض‍ی مواقع فقط برا اينكه جلو پاشو ببينه تا زمين نخوره!!!‌)‌ دماغ نازنين رو ميفرسته زير چاقوی تيز آقای جراح! البته جای شكرش باقيه كه يك سری از خانومها بعد از عمل جراحی، خوشگل‌تر كه ميشن هيچ، يه سه چهار كيلو هم وزن كم ميكنن!!
حالا از دماغ كه بگذريم، بعضی‌ها از روی چشم و همچشمی ميرن سي..ن..ه‌هاشون رو هم بزرگ ميكنن!! البته همه ميدونيم كه خرج هركدوم از اين عملها خدا تومنه، اگر چه بعضی‌ها راهشو بلدن و عمل‌ها رو دوتا يكی ميكنن! مثلا خانومه با دماغ گنده ميره پيش دكتر و با ارائه يكسری شعار ويرانگر به دكتر ميگه:
دكتر جون قربون دستت! بی‌زحمت از "اينجای ما" بكاه و بر "اونجای ما" بيفزا‌ !!!

دكترهای ايرانی هم كه قربونشون برم كارشون رو خوب بلدن!! بعد از عمل هم ...... من نميگم چی ميشه! خودتون احتمالا ميتونين حدس بزنين!! :
- زن؟ خجالت بكش! يقه‌ تو درست كن! دماغت معلومه!!
- آقای دكتر، ديگه نميتونم به بچه‌ام شير بدم. هرچی "فين" ميكنم باز هم گشنه ميمونه!!!


حالا همه اينا به كنار، من نگران اون روزی هستم كه اين دماغهای پلاستيكی كمياب ميشه و بايد تو ناصرخسرو و كوچه پشت شهرداری دنبالشون بگردی!! :
- دماغ مايكل جكسونی تموم كرديم! ولي خواستی دوتا از اين دماغ الويسی‌ها بهت ميدم ببر نصف قيمت!
- شرمنده! فابريكشو نداريم، ولی اينا بازار مشتركيه! خيلی خوب زدن! دماغ خودم هم از هميناس! نيگا...!!!
- جون تو يه دماغ دارم آكِ آك! مال يه خانوم دكتر بوده! باهاش فقط Christian Dior بو ميكرده! تَقه نخورده جونِ تو! خودش قسم ميخورد كه يه بارم حتی انگشت توش نكرده! حالا خدا شاهده قيمت خريدمو بهتون دادم! شما ببر، مشتری ميشی!!


تازه هنوز به اوج فاجعه نرسيديم!! اوضاع وقتی بيخ پيدا ميكنه كه:
- آقای دكتر، من وضع ماليم خيلي خوب نيست. چهارتا دختر دم بخت دارم، ميشه اضافه‌های "بند ناف" پسرم رو بهم بدين كه نگر دارم دو سه سال ديگه برای دماغ دخترم استفاده كنم؟!؟!!!

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/08 و ساعت 9 |

ديوونه

- هی دیونه ... کجا میری؟
- هی دیونه ... چیکار می خوای بکنی ؟
- هی دیونه ... چی می خوای بگی ؟
* آها این شد ! چی می خوام بگم ...
م م م م ... خوب می خواستی دیونه ها چی بگن ؟ اصلاٌ ببینم ، کی گفته خود تو دیونه نیستی ؟
کی گفته من از تو بیشتر نمی فهمم؟ من که خودم می دونم از تو عاقل ترم ! برای همین به تو نمی گم من از تو خیلی عاقل ترم ،و چون عاقل ترم میذارم تو منواحمق و دیونه بدونی ، چون اگه راستشو بهت بگم و بگم هیچی حالیت نیست ، دلت میشکنه . من که عاقلم ، من که می دونم نباید دل کسی رو بشکنم ...
پس میذارم بهم بگی دیونه ...
- سینو (با لهجه آبادونی) ..هی دیونه ... چی داری با خودت می گی ؟
* بلند بهش نمی گم ، چون بشنوه خوشش نمیاد ...
- هی دیونه ... بگو چه مرگته؟

- بروعمو برو جمش کن برو برو..
* چون خودت خواستی ، باشه می گم ( ببین چه احمقه ، نمی دونه نباید بپرسه ) ....
= ... دوستت دارم .
- دیونه .

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/06 و ساعت 16 |
سير تکاملی وسايل نقليه عمومی يا
مستقيم کدوم وره؟


انسانهای اوليه که از نشستن خسته شده بودند بدين فکر افتادند که به طريقی حرکت کنند و با تلاشهای شبانه روزی و ممارست و پشت کار فراوان و تشويقهای پدر و مادرشان و دعای خير ملّت، برای نخستين بار " پا" را اختراع کردند.

انواع و اقسام وسايل نقليه عمومی:

1) پا : چيزی است که تقريبآ همه دارند و اولين وسيله نقليه ايست که توسط بشر اختراع شده است؛ در کاتالوگ آن قيد شده است يکنفره، ولی گاهی اوقات دونفره، سه نفره يا بيشتر هم از آن استفاده می کنند.
البته اکنون در بعضی کشورها مثل افغانستان به دليل وجود بيش از حد مين، استفاده از اين وسيله نقليه کاملآ منسوخ شده است.

2) کفش: يکی از وسايل نقليه بعضآ عمومی است که بعضی ها چند تا دارند و بعضی ها اصلآ ندارند.
اين وسيله اولين بار توسط دکتر ارنست در سلسله جزاير هاوايی کشف شد.

3) دوچرخه: اول چرخ توسط موجودات دوپا ساخته شد و همه سوار " يه چرخه " می شدند و بدين ترتيب سيرک اختراع شد.
امّا تنها ايراد يه چرخه اين بود که نمی شد آن را در پارک چيتگر اجاره داد؛ از اين رو مسئول مربوطه به فکر افتاد و دوچرخه را کشف کرد.
پس از دوچرخه سير تکاملی به سرعت پيشرفت کرد تا جاييکه نحوه استفاده از وسايل نقليه کاملآ عوض شد:


4) موتور: ظاهراً وسيله ايست شخصی و کمی پيشرفته تر از دوچرخه؛ ولی طبق قانون چهارم نيوتن موتور يک وسيله نقليه عمومی است، کمااينکه در محدوده بازار تهران، موتورهای مسافرکش درآمدشان از فروشگاه شهروند بيشتر است.

5) سواری: بين علما تفرقه است بر اينکه اول تاکسی اختراع شد يا سواری؛ ولی من به جرأت می گويم که اول تاکسی اختراع شد و بعداً چون ديدند محل فسق و فجور جوانان نااهل است، برای مدتی تاکسيها را تعطيل کردند. بعد که تاکسيها باز شدند، حکم صادر شده بود که خانمهاو زير 25 سال حق سوار شدن به تاکسی را ندارند؛ ازاين رو جوانان زير 25 سال و خانمها با همفکری يکديگر "سواری" را اختراع کردند.

6) مينی بوس: وسيله ترين نقليه موجود است که در آن می توانيد انواع و اقسام بوها از جمله بوی قرمه سبزی، بوی بدن ۴ ماه شسته نشده يک کارگر گچ کار و يا بوی جوراب ۲ سال در پوتين مانده يک سرباز را استشمام کنيد.

تذکر(1): مواظب باشيد اگر سوار اين وسيله نقليه می شويد:
اولآ: جيبتان را نزنند
دومآ: از شما سوء استفاده فيزيکی و شيميايی نکنند.

نکته: به گفته يکی از اينکاره های موجود، مينی بوس از صف سينما هم بهتر است.


7) اتوبوس: الف) قبل از اسلام ب)بعد از اسلام
الف) قبل از اسلام: همان مينی بوس گنده بود.
ب) بعد از اسلام: با توجه به مرز بين آقايان و خانمها همچنان همان مينی بوس است، ولی در ساير قسمتها هوا کاملآ آفتابی با گرد و غبار محلی گزارش شده است.

8) کاميون: اگر سرباز بوديد و در جاده قديم قم خدمت می کرديد متوجه می شديد که عمومی ترين وسيله نقليه موجود، کاميونهايی هستند که هر هفت سال يکبار ممکن است از جلوی پادگان شما عبور کنند.

9) قطار: الف) مترو ب) غيرمترو
الف)مترو: من هر بار می خواهم سوار مترو شوم، منتظرم يکی بيايد و به من بگويد: شما در مقابل دوربين مخفی قرار گرفته ايد!
ب) غيرمترو: بهترين و راحتترين وسيله نقليه عمومی برای دير رسيدن ويا اصلآ نرسيدن به مقصد است؛ چون در بهترين حالت يک راه ۶ يا ۷ ساعته را می توانيد در ۱۶ يا ۱۷ ساعت طی کنيد و بدون شک پس از پياده شدن از اين وسيله بايدبه آسايشگاه روانی قسمت تلق تولوق زدگی مراجعه کنيد.
البته اگر نخواهيم از حق بگذريم، بهترين وسيله نقليه عمومی برای درست کردن قره قروت است! چون به دليل وجود تکانهای مناسب اگر کشک بخوريد حتمآ به قره قروت تبديل خواهد شد.
نکته: تازه، تلويزيون هم دارد!!!
تذکر: تمامی اين موارد برای مترو هم صادق است؛ به جز تلويزيون که به جايش بعضی وقتها راديو پيام، اخبار پخش می کند!

10) کشتی: چون نمی شود در تهران اونو جا داد، پس کاری با آن نداريم.

11) هواپيما: اولين بار در لشکرکشی نادرشاه افشار به هندوستان به غنيمت گرفته و به ايران آورده شد؛ ولی امروزه دو کاربرد مهم و اساسی دارد:
الف) رفتن به کيش يا دبی و آوردن جنس؛
ب) اصابت با انواع و اقسام کوهها؛

12) سفينه: وسيله نقليه از ما خيلی بهترون است؛ اما مثل اينکه کاربرد عمومی هم دارد چون يکی از دوستانم می گفت يک سفينه خريده است و می خواهد برود کيش با آن مسافرکشی کند؛ اينطور که او می گفت کيش خيلی باکلاس است!

نتيجه گيری:
هيچ کی مث ايرونی نمی شه ...
ضمنا انرژی هسته ای حق مسلم ماست.......

هيچ کی مث ايرونی نمی شه...

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/02 و ساعت 14 |
بهار.. عید .. روز تحویل و لحظه تحویل سال

عید یه خبره !! یه خبر از ساکنان بهار کسانی که بی پروا و به راحتی سر در خونشون شادی رو آویزون می کنن و تازه عین این بچه ها به همه هم جار می زنن . تا حالا روزهای عید نوروز رو با بقیه روزها مقایسه کردین ؟ می تونین بگین چرا اینقدر فرق دارین من که می گم عاشق میشین . جدی می گم من که عاشق می شم .. مست می شم دوست دارم پرواز کنم .

راستی تا می تونین این روزها قاقالی لی بخورین چون می دونم شما هم مثل من به جرم بزرگ بودن از عیدی هیچ بویی نمی برین.

+ نوشته شده توسط مهیار در 85/01/01 و ساعت 1 |