این شعر فوق العده زیبا رو از یکی از وبلاگها گرفتم ولی الان هر چی فکر می کنم آدرسش یادم نمی آد ولی واقعا زیباست
چون کهنسال درختی تنها
ریشه در خاکی خشک
در گذرگاه زمان ایستادم شاید
برسد از هـَر سو
رهگذر خسته ای از طایفه انسانها
..............
شاخ و برگم به سوی چرخ کبود
همچو دستی که دعا می خواند
و بلا را ز سر اهل زمین می راند
لانه امن و پُر از مِهر کبوترها بود
و نسیم وقت بُگذشتن از این شاخه و برگ
زلف پُر پیچ و خم خویش مُرتب می کرد
تن من باز در این حس غریب
بی امان تب می کرد
............
روزگار بی رحم
تیغ تیزی در دست
جنس تیغش همه از عشق و جنون
نقش یک قلب بزرگ خونین
را تراشید بر این پیکر ویرانه من
و ازآن پس می سوخت
این تن منتظر و چشم به راه
در غم این دل دیوانه دیوانه من
ومن ِ خسته تن از حادثه ها
متنفر زهمه وسوسه ها
سایه بر پیکره ی رهگذران افکندم
بهر آسودن آنها ز غم تنهایی
بی هراس از خطر رسوایی
بهرشان جان کندم
.............
سایه ام بیشتر از حَدّ ِ همه رهگذران وسعت داشت
لیک هر رهگذری
وسعت سایه بی حَدّ ِ مرا
فقط از بهر خودش می پنداشت
............
هر زمان خسته دلی می آمد
و دمی تکیه بر این پیکر بی جان می کرد
خویش را در بغلم آسوده ،
لیک با درد دلی حُزن انگیز
دل دریایی و آرام مرا
آنچنان موج پریشان می کرد
............
آن دل خونینم ،
که فلک نقش زده بر تن پا برجایم
شده لبریز ز یاد یاران
که علی رغم ریاکاری و بی مهری ها
بازهم چشم به راه گذر آنهایم
............
عدّه ای میوه ز شاخم چیدند
دور من چرخیدند
چشمها را بستند
و براین بخشش من خندیدند
عدّه ای تیغ به دست
تیغی از جنس دروغ
گاهی از جنس ریا
گاهی از جنس تظاهر
گاه از هر سه جدا
نقش تیری خونین
بر دلم حَک کردند
و تن خسته و رنجور مرا
بهر خنداندن خویش
فرض ، دلقک کردند
............
سالها می گذرد
بازهم در گذر حادثه ها تنهایم
گرچه هر رهگذری زخم زده بر تنه ام
لیک چون کوهی سخت
بهر آسودن آن رهگذران
بازپا برجایم.

