- قابلی نداره حاج آقا
- دستت درد نکنه.
آروم در تاکسی نارنجی رنگ رو که رانندش به پیاده شدنش چشم دوخته باز میکنه، واسه یه لحظه مردد میشه که اول پاشو بذاره بیرون یا عصاشو، پیاده میشه و در تاکسی رو میبنده.
لبه کلاه شاپوشو یه خورده پایین تر میکشه تا آفتاب چشماشو اذیت نکنه
با فشار عصا روی زمین به راه می افته
تو راه یاد حرف خانومش می افته که همیشه اینجور موقع ها بهش می گفت:"حاجی دکمه های کتت رو ببند؛ به آفتاب پاییز دل خوش نکن، سرما می خوری ها"
به میدون که میرسه بر میگرده سمت گلزار شهدا یه فاتحه می خونه؛ می آد جلوتر که من میبینمش میخوام سوار ماشین شم که سوئیچ رو میدم به بابا و می گم حاج آقا محامدی و میرم طرفش همزمان بابا هم می آد
باهاش روبوسی می کنم و از احوالش می پرسم با همون آرامش همیشگی جوابمو می ده یه دست به سرم می کشه، بعد احوالپرسی و تعارفات معمول به راه می افته
منم تک تک قدماشو می بینم تا میرسه به قطعه صلوات و میره سر قرار همیشگیش
آخه اون 20 ساله هر غروب پنج شنبه می آدو به خانمش سر میزنه
شایدم می آدو به همه ما جوونا میگه جمع کنین عشقای در کوزه ای تونو
هر دفعه شمال میرم، یه سر به اموات میزنم
هر دفعه هم چشمای حاجی مهربونترو کمرنگ تر میشه
...
