* مادرش يه چادر کهنه سرش بود. يه خواهر کوچيک هم داشت که يه مانتوي کهنه و چروک پوشيده بود. لباساي خودشم اصلا تعريفي نداشت. درست سر همون پيچه که ميره سمت مترو نشسته بود. تا منو ديد دستش رو دراز کرد و گفت: ما از شهرستان اومديم. مادرم اصلا حالش خوب نيست و بايد ببرمش بيمارستان. تو رو خدا کمک کنيد ما از شهرستان اومديم.
مطمئنا اونقدري که من بهش دادم اصلا کافي برای پول بيمارستان مادرش نبود. حقيقتش خيلي دلم براش سوخت. به نظرم هم سن خودم بود...
يک اتفاقاتي توي دنيا هست که خيلي کوتاه هستند. همش در چند لحظه کسي رو ميبيني و ديگه نميبينيش... مثلا اين حادثه شايد توي ۵ دقيقه اتفاق افتاد شايدم کمتر يادم نيست، ولي براي مدتها توي ذهن آدم مي مونه. براي مدتها يک چشم پاک و معصوم که داره التماست مي کنه توي ذهنت ميمونه. حتي ممکنه موقع خواب وقتي داري توي تختخواب راحتت ميخوابي، بازم يادت بياد و هي فکر کني که پس امشبو چيکار ميکنن؟ کجا ميخوابند توي اين سرما؟ و بعد از خودت بدت مياد که قدرت کافي نداشتي که کامل کمکشون کني. شايدم نتونستي و ...
مطمئنا اونقدري که من بهش دادم اصلا کافي برای پول بيمارستان مادرش نبود. حقيقتش خيلي دلم براش سوخت. به نظرم هم سن خودم بود...
يک اتفاقاتي توي دنيا هست که خيلي کوتاه هستند. همش در چند لحظه کسي رو ميبيني و ديگه نميبينيش... مثلا اين حادثه شايد توي ۵ دقيقه اتفاق افتاد شايدم کمتر يادم نيست، ولي براي مدتها توي ذهن آدم مي مونه. براي مدتها يک چشم پاک و معصوم که داره التماست مي کنه توي ذهنت ميمونه. حتي ممکنه موقع خواب وقتي داري توي تختخواب راحتت ميخوابي، بازم يادت بياد و هي فکر کني که پس امشبو چيکار ميکنن؟ کجا ميخوابند توي اين سرما؟ و بعد از خودت بدت مياد که قدرت کافي نداشتي که کامل کمکشون کني. شايدم نتونستي و ...
+ نوشته شده توسط مهیار در 84/12/17 و ساعت
9 |
